خرید بک لینک
خدای من

خودم هم فک نمی کردم انقدر لوس باشم

بابا اینا تازه سه روزه که رفتن و من بدجوری بدجوری دلتنگشونم. تا این یه ماه بگذره من دق می کنم.

حاج آقا، حاجیه خانم

لدفن زود زود برگردید از سرزمین وحی، دخترتون بدجوری بی تابه

برچسب: مامان,بابا, نویسنده: باران حکیمی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:26

خدای من

خودم هم فک نمی کردم انقدر لوس باشم

بابا اینا تازه سه روزه که رفتن و من بدجوری بدجوری دلتنگشونم. تا این یه ماه بگذره من دق می کنم.

حاج آقا، حاجیه خانم

لدفن زود زود برگردید از سرزمین وحی، دخترتون بدجوری بی تابه

برچسب: شروع,آوارگی,حسنا, نویسنده: باران حکیمی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:26

احتمالاً در آستانه ارتکاب یه حماقت دیگه قرار دارم.

خدایا تو که می دونی من چقدر نادونم، خیلی مواظبم باش.

برچسب: نویسنده: باران حکیمی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 2:55

بالاخره دیروز استاد راهنمای من منت سر من گذاشتن و دست از اذیت کردن من برداشتن و برگه ی " آماده برای دفاع" رو امضا فرمودند.

به استاد مشاورم گفتم تا آخر عمرم این برگه رو نگه می دارم!!!

حالا باید فردا بیفتم دنبال داورهای داخلی و خارجی و رزرو سالن و ....

پ ن: حس الانم یه حس خوب همراه دلشوره و نگرانیه

برچسب: نویسنده: باران حکیمی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 2:55

بالاخره تازیخ جلسه دفاعم مشخص شد.

یکشنبه 17 بهمن ساعت 11

خدای من

باورم نمیشه ... یعنی من هفته دیگه اینطور موقعی دیگه راحت شدم، درسته؟!

برچسب: نویسنده: باران حکیمی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 2:55

باورم نمیشه

بالاخره تموم شد

امروزی که انقدر بابتش استرس داشتم و زحمت کشیدم اومد و گذشت

و با درجه عالی ختم به خیر شد

خدای من از دانشگاه که اومدم بیرون همه چیز خوشرنگ تر و جذاب تر به نظر می رسید

پ ن: امکان نداره دیگه ادامه تحصیل بدم

امکان نداره

امکان نداره

خدایا اجازه نده دیگه جوگیر بشم

برچسب: نویسنده: باران حکیمی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 2:55

خیلی برام جالبه
دقیقاً کسانی که الان می بینم دارن ولنتاین ولننتاین می کنن همونایی هستن که
سنگ ایرانی بودن و کورش بزرگ و این چیزا رو به سینه می زدن.
به قول یک دوست، پس ایرانی بودن فقط در برابر مذهب و دین ارجحیت داره نه در برابر غرب زدگی و
اروپایی ها و غیره

برچسب: نویسنده: باران حکیمی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 2:55

خدایا

داری می بینی که دارم خودم رو به در و دیوار می زنم. می زنم که نه می کوبونم

به هرچی به ذهن و دستم رسیده چنگ زدم

پس

یه راهی پیش روم بزار خدا

از این مستأصل تر نخواه بنده ات رو

من که الان جز تو واقعا واقعا هیچکسی رو ندارم که واقعا درک کنه من الان چه مرگمه و چه حسی دارم دقیقاً

پ ن: یعنی میشه زندگی ام مثل قبلنا بشه؟ آروم، بی ذغدغه، بدون فکرای مزاحم و بدون دلشوره و ترس از اینده؟!!

کمکم کن خدااااااااااااا

برچسب: نویسنده: باران حکیمی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 2:55

دوس ندارم کارم یه طوری باشه که توش خودمو بسوزونه بیرونش مردمو. ولی الان دقیقاً همین اتفاق افتاده.

برچسب: نویسنده: باران حکیمی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 2:55

خداروشکر

اینم از افطاری امسال ما

عمو بزرگه ضیافت الهی رو برگزار کرد و خلاص

وقتی بیست سی نفر آدم رو افطاری دادن انقدر کار سختیه، وای به حال خانواده های پر جمعیت تر.

حالا خداروشکر پنج شنبه بود و تعطیل بودم. تا می رفتم هر ارگاهی غر بزنم هم، مامان سریع

یادآوری می کرد که ثواب داره و توصیه خداست و دهنم رو می بست

ان شا اله مورد قبول خدا واقع شده باشه.

برچسب: نویسنده: باران حکیمی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 2:55

تو واسم حکم اون لباسیو داری

ک خیلی دوسش دارم..

ولی ن اندازمه

نه بهم میاد :')

برچسب: نویسنده: باران حکیمی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 2:55

صفحه بندی